کفرنامه
کيست برخيزد از اين دشت معطل در برف؟
مي دود خون کسي آن سوي جنگل در برف
کيست برخيزد و اين مويه مدفون از کيست؟
بوي کم بختي ما مي دهد اين خون از کيست؟
کيست برخيزد و در جوش چه مي بينم ؟ آه!
خون معصوم سياووش ٬ چه مي بينم ؟ آه
دست امداد که بود اين سوي پرچين وا ماند؟
اين خدا کيست که در خوان نخستين وا ماند؟
***
برف چشمي به سپيدي زد و تابستان باخت
اين خدا کيست که در معرکه ي شيطان باخت؟
اين خدا کيست که داغي به جبينش زده اند؟
کودکان با فن اول به زمينش زده اند
اين که تب نامده نامده تشويش اجل دارد کيست؟
بعد يک عمر طبابت سر کل دارد کيست؟
کيست اين حکم پذيرفته و محکم نشده ؟
از جمادي و نما مرده و آدم نشده؟
اين خدا کيست که يخ بسته ي ديروزان است؟
اين خدا کيست ؟ همان بنده ي ديروزان است
گفت : اينک منم آهنگ خدايي کرده
و به کار دوجهان کار گشايي کرده
***
برف چشمي به سپيدي زدو تابستان باخت
باد با نحو دگر کوبيد کشتيبان باخت
آخر از حنجره ي ديو دمي نو برخواست
نفسي تازه نکرديم غمي نو بر خواست
خوشه ها بذر مصيبت به دروگر دادند
غوزه ها پنبه ندادند که اخگر دادند
کوه خر پشته شد و ريگ شد و ارزن شد
نيزه شمشير شده و دشنه شد و سوزن شد
مهلتي تا گذر ار جنگل و يخ باقي بود
با گرانخوابي ما مهلت جان کندن شد
عجب اين نيست که آتش يه خموشي بکشد
عجب اين است که آتش گل پيراهن شد
آنچه تا ديروز خونخواه سياووشان بود
دست ما بود که آويخته ي گردن شد
بنده را يک دو نفر يک دو نفس رو دادند
تکيه بر تخت خدايي زد و اهريمن شد
اينچنين بود که شب تازه نشد خوابش برد
پشت ديوار خداوندي خود خوابش برد
اينچنين بود که برف آمد و جنگل يخ بست
دستها پشت درختان معطل يخ بست
***
حق ما بوده است پوسيدن و پامال شدن
در زبان بازي آتش دهنان لال شدن
حق ما بوده است داغي به جبين خوردن ها
با همان ضربه ي اول به زمين خوردن ها
ما همانيم که تيغي به تغاري داديم
نقد يک عمر مشقت به قماري داديم
و هماني که به اورنگ خدايي دل بست
رخنه بند گران ساخته را با گل بست
کعبه را پشت خداوندي خود گم کرديم
منبري در نظر آمد شب و هيزم کرديم
برف و يخ بستگي برکه و شب سخت آمد
و به خاکستر جا مانده تيمم کرديم
پدران پاره زميني پي معبد هشتند
ما شکم باختگان مزرع گندم کرديم
آنچه اينک جگر طايفه را مي سوزد
مزد زهري است که در کاسه ي مردم کرديم
الغرض هرچه در اين عرصه رسن پيدا شد
ديگران دام ولي ما و شما دُم کرديم
در گرفت آتش عصيان قرون ما را نيز
مرده مان زنده نشد کشت مسيحا را نيز
نيمه شب خيل گراز آمد و شب پا را برد
اين کرت نيل نه فرعون که موسي را برد
عاقبت گاو طلا شير بلا داد اينجا
خمره ي زر مي تسليم به ما داد اينجا
شهد گل کرد و تشهد به فراموشي رفت
نستعين آمد و نعبد به فراموشي رفت
زد يقين غوطه به تحقيق و شک آمد بيرون
سوخت ققنوس و از آن تک تکک آمد بيرون
پهلوان دود شد و حلقه ي نقالي ماند
رود از دره ي ديگر رفت ٬ پل خالي ماند
اينک از قامت ما دست درازي مانده
و از آن قلعه که ديدي در بازي مانده
جگري نيست که داغي بنشيند بر آن
و کلوخي که کلاغي بنشيند بر آن
حرف نا گفته و لب دوخته ماييم اي قوم
آش ناخورده دهن سوخته ماييم اي قوم
صف به صف قبله ندانسته و حاجت بسته
گاو نا کشته و اميد کرامت بسته
پدران پاره زميني پي معبد هشتند
پسران ميوه ي ممنوعه در آن مي کشتند
حق ما بوده است داغي به جبين خوردن ها
با همان ضربه اول به زمين خوردن ها
حق ما بوده است پوسيدن و پامال شدن
سيصد و چهاردهم بودن و دجال شدن!
***
برف چشمي به سپيدي زد و تابستان باخت
يک نفر آن سوي تسليم درختان جان باخت
دست ما ماند و چه دستي؟ که کم از هيزم نيست
و اميدي که به سنگ است ٬ به اين مردم نيست
محرمان بايدشان سيلي شايد خورده
و عمل مهر اگر مرد بيايد ... خورده
عابد و زاهد و شبخيز و مسلمانايند
شير بي يال و دم و اشکم مولانايند
همه دل داده ي دينار که دين آردشان
جن و انس دو جهان زير نگين آردشان
اندرون هر يک از معرفتي پر دارند
سر به يک - بي ادبي مي شود - آخور دارند
يخ اين برکه به دريابرسد نيست عجب
سامري از پي موسا برسد نيست عجب
ترسم آن روز که از قله فرود آيد مرد
سيصد و سيزده آدم نتوان پيدا کرد
ترسم آن روز که مردان سرانجام آيند
اين جماعت همه با بقچه ي حمام آيند
***
برف چشمي به سپيدي زد و خون ها يخ بست
قوم را شوق خدايي به در دوزخ بست
اي بسا دست که اينگونه معطل گشته
اي بسا سکه که خوابيده و نا چل گشته
ديگر اين خم نه بر ابروست که بر پيکر ماست
ديگر اين تيغ نه در پنجه که زير سر ماست
مرد خود باش قفا خورده تناور شده است
اين دروغي است که لج کرده و باور شده است
اژدهايي است که آتش به دهن مي خيزد
سومناتي است که محمود شکن مي خيزد
آه اي لاي بر افروخته ! الايت کو؟
آي هارون نفس باخته موسايت کو؟
کمري راست کن آهنگ رسايي طلبت
بينوا بندگکي باش ٬خدايي طلبت
مرد خود باش که هنگامه ي استقبال است
سيصد و سيزده آيينه و يک تمثال است
سيصد و سيزده آيينه و يک تمثال است
مرد خود باش که هنگامه ي استقبال است
*** محمدکاظم کاظمی ***