دلنوشته هاي من
دلنوشته هاي من

 

 صفحه اصلي
 
ايميل به نويسنده
 

درباره من

 

اسمم تورج و در فيرورق متولد شده ام و ساکن درگزم تاريخ خوندم و به اينکه خون آريايی تو رگ هامه و به ايرانی بودنم افتخار ميکنم

صفحات وبلاگ

1 2 3 4

نویسندگان

(32) tooraj
(0)
زهرا

موضوعات

(32) General
(0) پست های انتقالی

 

بایگانی

 

 

 

پیوندهای روزانه


 

پیوندهای وبلاگ

بانوی ماه و آب

 

 

 

 
 

پنجشنبه، 10 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت 9:47 AM

 مثنوی
 

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوزنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو -غزلم-شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه میکشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمیدهد

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است

معیار مهرورزی مان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشقبازی است ؟

اصلا کدام احمق از این عشق راضی است ؟

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا بحرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

تن را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریا کار زنده اند

این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد می کشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ناجور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند

منصور را هرآینه بر دار میزنند

اینجا کسی برای کسی کس نمی شود

حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است

ما میرویم هر که بماند مخیر است

ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دلخوش نمیکنیم به عثمان و مذهبش

در کیش ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما میرویم مقصد ما نامشخص است

هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما میرویم ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیریست رفته اند امیران قافله

ما مانده ایم غافل پیران قافله

بر درب آفتاب پی باج میرویم

ما هم بدون بال به معراج میرویم



یکشنبه، 23 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت 1:20 PM

 کفرنامه

کيست برخيزد از اين دشت معطل در برف؟

مي دود خون کسي آن سوي جنگل در برف

کيست برخيزد و اين مويه مدفون از کيست؟

بوي کم بختي ما مي دهد اين خون از کيست؟

کيست برخيزد و در جوش چه مي بينم ؟ آه!

خون معصوم سياووش ٬ چه مي بينم ؟ آه

دست امداد که بود اين سوي پرچين وا ماند؟

اين خدا کيست که در خوان نخستين وا ماند؟

***

برف چشمي به سپيدي زد و تابستان باخت

اين خدا کيست که در معرکه ي شيطان باخت؟

اين خدا کيست که داغي به جبينش زده اند؟

کودکان با فن اول به زمينش زده اند

اين که تب نامده نامده تشويش اجل دارد کيست؟

بعد يک عمر طبابت سر کل دارد کيست؟

کيست اين حکم پذيرفته و محکم نشده ؟

از جمادي و نما مرده و آدم نشده؟

اين خدا کيست که يخ بسته ي ديروزان است؟

اين خدا کيست ؟ همان بنده ي ديروزان است

گفت : اينک منم آهنگ خدايي کرده

و به کار دوجهان کار گشايي کرده

***

برف چشمي به سپيدي زدو تابستان باخت

باد با نحو دگر کوبيد کشتيبان باخت

آخر از حنجره ي ديو دمي نو برخواست

نفسي تازه نکرديم غمي نو بر خواست

خوشه ها بذر مصيبت به دروگر دادند

غوزه ها پنبه ندادند که اخگر دادند

کوه خر پشته شد و ريگ شد و ارزن شد

نيزه شمشير شده و دشنه شد و سوزن شد

مهلتي تا گذر ار جنگل و يخ باقي بود

با گرانخوابي ما مهلت جان کندن شد

عجب اين نيست که آتش يه خموشي بکشد

عجب اين است که آتش گل پيراهن شد

آنچه تا ديروز خونخواه سياووشان بود

دست ما بود که آويخته ي گردن شد

بنده را يک دو نفر يک دو نفس رو دادند

تکيه بر تخت خدايي زد و اهريمن شد

اينچنين بود که شب تازه نشد خوابش برد

پشت ديوار خداوندي خود خوابش برد

اينچنين بود که برف آمد و جنگل يخ بست

دستها پشت درختان معطل يخ بست

***

حق ما بوده است پوسيدن و پامال شدن

در زبان بازي آتش دهنان لال شدن

حق ما بوده است داغي به جبين خوردن ها

با همان ضربه ي اول به زمين خوردن ها

ما همانيم که تيغي به تغاري داديم

نقد يک عمر مشقت به قماري داديم

و هماني که به اورنگ خدايي دل بست

رخنه بند گران ساخته را با گل بست

کعبه را پشت خداوندي خود گم کرديم

منبري در نظر آمد شب و هيزم کرديم

برف و يخ بستگي برکه و شب سخت آمد

و به خاکستر جا مانده تيمم کرديم

پدران پاره زميني پي معبد هشتند

ما شکم باختگان مزرع گندم کرديم

آنچه اينک جگر طايفه را مي سوزد

مزد زهري است که در کاسه ي مردم کرديم

الغرض هرچه در اين عرصه رسن پيدا شد

ديگران دام ولي ما و شما دُم کرديم

در گرفت آتش عصيان قرون ما را نيز

مرده مان زنده نشد کشت مسيحا را نيز

نيمه شب خيل گراز آمد و شب پا را برد

اين کرت نيل نه فرعون که موسي را برد

عاقبت گاو طلا شير بلا داد اينجا

خمره ي زر مي تسليم به ما داد اينجا

شهد گل کرد و تشهد به فراموشي رفت

نستعين آمد و نعبد به فراموشي رفت

زد يقين غوطه به تحقيق و شک آمد بيرون

سوخت ققنوس و از آن تک تکک آمد بيرون

پهلوان دود شد و حلقه ي نقالي ماند

رود از دره ي ديگر رفت ٬‌ پل خالي ماند

اينک از قامت ما دست درازي مانده

و از آن قلعه که ديدي در بازي مانده

جگري نيست که داغي بنشيند بر آن

و کلوخي که کلاغي بنشيند بر آن

حرف نا گفته و لب دوخته ماييم اي قوم

آش ناخورده دهن سوخته ماييم اي قوم

صف به صف قبله ندانسته و حاجت بسته

گاو نا کشته و اميد کرامت بسته

پدران پاره زميني پي معبد هشتند

پسران ميوه ي ممنوعه در آن مي کشتند

حق ما بوده است داغي به جبين خوردن ها

با همان ضربه اول به زمين خوردن ها

حق ما بوده است پوسيدن و پامال شدن

سيصد و چهاردهم بودن و دجال شدن!

***

برف چشمي به سپيدي زد و تابستان باخت

يک نفر آن سوي تسليم درختان جان باخت

دست ما ماند و چه دستي؟ که کم از هيزم نيست

و اميدي که به سنگ است ٬‌ به اين مردم نيست

محرمان بايدشان سيلي شايد خورده

و عمل مهر اگر مرد بيايد ... خورده

عابد و زاهد و شبخيز و مسلمانايند

شير بي يال و دم و اشکم مولانايند

همه دل داده ي دينار که دين آردشان

جن و انس دو جهان زير نگين آردشان

اندرون هر يک از معرفتي پر دارند

سر به يک - بي ادبي مي شود - آخور دارند

يخ اين برکه به دريابرسد نيست عجب

سامري از پي موسا برسد نيست عجب

ترسم آن روز که از قله فرود آيد مرد

سيصد و سيزده آدم نتوان پيدا کرد

ترسم آن روز که مردان سرانجام آيند

اين جماعت همه با بقچه ي حمام آيند

***

برف چشمي به سپيدي زد و خون ها يخ بست

قوم را شوق خدايي به در دوزخ بست

اي بسا دست که اينگونه معطل گشته

اي بسا سکه که خوابيده و نا چل گشته

ديگر اين خم نه بر ابروست که بر پيکر ماست

ديگر اين تيغ نه در پنجه که زير سر ماست

مرد خود باش قفا خورده تناور شده است

اين دروغي است که لج کرده و باور شده است

اژدهايي است که آتش به دهن مي خيزد

سومناتي است که محمود شکن مي خيزد

آه اي لاي بر افروخته‌ !‌ الايت کو؟

آي هارون نفس باخته موسايت کو؟

کمري راست کن آهنگ رسايي طلبت

بينوا بندگکي باش ٬‌خدايي طلبت

مرد خود باش که هنگامه ي استقبال است

سيصد و سيزده آيينه و يک تمثال است

سيصد و سيزده آيينه و يک تمثال است

مرد خود باش که هنگامه ي استقبال است



یکشنبه، 23 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت 1:19 PM

 دلم گرفته

 دلم از دست همه گرفته

از تمام  کساني که کلاهشان براي سرشان گشاد است
از هويت هاي ميز نشان
از بله هايي از سر اجبار
از طلبه‏هايي که طالب علم نيستند
از دانشجوياني که دانشجو نيستند
از تمام کرهايي که سمعک‏هايشان مارک مصلحت خورده
از اندام‏هاي به مزايده گذاشته شده
از انسان‏هاي ارزان قيمت
از اعتقادهاي حراجي
از حرف‏هاي مفت
از وعده‏هاي سر خرمن
از ناديدني هاي ديدني !
از صورتهايي که بوم نقاشي اند
از متهماني که شاکي اند
از تمام کساني که رسالت خون را تنها در رساندن اکسيژن به سلولها مي دانند
از تمام خونهايي که رنگين ترند
از آنان که آزادگي را در اسارت بي بند و باري به بند مي کشند
از آنان که عشق را به بهاي love سه طلاقه کرده اند
از تمام کساني که در لغت نامه هاي ذهنشان بين مظلوم و تو سري خور علامت تساوي است
از کوفياني که دم به ساعت مي گويند( اين الطالب به دم المقتول به کربلا )
از سياستمداران بي دين
از متدينين بي سياست
از همه آنان که شهدا را براي تيراژ مي خواهند
از همه آنان که« نون والقلم و ما يسطرون» را نان تفسير مي کنند
از راي هاي ممتنع
از تمام آناني که بين نماز و نرمش تفاوتي قائل نيستند
از همه چيز داران بي همه چيز
از امانت داران خائن
از کفهاي روي آب
از زنگارهاي روي آينه
از مسلمانان مسلمان کش
از پشتهايي که هميشه رو در روي خصم اند
از آنان که تاسوعا و عاشورا را تنها در تقويم جستجو مي کنندو کربلا و کوفه و شام را تنها در نقشه !
از آنان که ديروز را ديدند و امروز را در حسرت ديروز به ديروزي تبديل مي کنند که فردا حسرتش را خواهند خورد !
از آنان که چشم به فردا دوخته اند و امروز را فراموش کرده اند
از آنان که کلفتي گردن خود را بيش از تيزي ذوالفقار مي دانند
از چشمهايي که در صفين تنها قرآن سر نيزه را ديدند و در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نيزه را نديدند
از آنان که در صفين تنها قرآن سر نيزه را باور کردند و در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نيزه را باور نکردند
از خنجرهايي که بر پشت مي نشيند
از آنان که نمي بينند و مي گذرند و از آنان که مي بينند و مي گذرند
از آنان که از آب زلال آب مي خورند و از آب گل آلود نان
از تمام مجذوبين باغهاي سبز که هيچ گاه توي باغ نيستند
از سگهاي بي وفا
از اسبهاي نانجيب
از خروسهاي بي دم
از مورچه هاي تنبل و بي کار
از زنبوراني که همه چيز دارند الا عسل
از کلاغهاي بي حيا
از قلندراني که از قلندر بودن تنها سر تراشيدنش را بلدند
از اشتراني که از شتر بودن تنها کينه ورزيدنش را ياد گرفته اند
از خرسهايي که از خرس بودن تنها بخل ورزيدنش را فرا گرفته اند
از گاوهايي که هيچ ندارند الا دو شاخ
از شتر مرغها که نه مي برند و نه مي پرند
از آنان که درد دلشان را به درد شکمشان فروخته اند
از آنان که چوبه محمل و سر زينب را ديدند و منبر و منطق او را نه
از آنان که غنايم جنگي را در زمان صلح از شهدا مي گيرند
از آنان که از همه شرم مي کنند جز خدا
از رفيق
از آنان که بازي مي دهند
از آنان که بازي مي خورند
دلم از دست همه گرفته



دوشنبه، 9 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت 5:29 PM

 درد ما

غروب عقل را در جاي جاي شهر مي بينم

كبوتر با كبوتر در قفس از صلح در گيرند

شمار تيغها از سينه ها افزون

قطار بنگ در هركوچه اي پيداست

قناري ها همه از روي عادت شاد مي ميرند

و خميازه

 و خميازه

تو گويي شهر دارد از خماري قصه ي خشخاش مي گويد

قمار عشق در هر گوشه ي اين شهر مجانيست

كنار هر دبستان،مدرسه ،دانشكده

افسوس و صد افسوس

هزاران آه ،واويلا

بدون ذره اي رحم و مروت اكس مي رويد

و شلاق زمان توفنده نقش نعش مي جويد

هزار افسوس،هزاران آه

قلم زنجير دارد قلب من بي چاره مي نالد

سگالش در محاقي سخت پنهان است

فقط ورد است مي خوانيم:

خدايا وار هان مارا از اين بن بست

اين بيچارگي ،نحسي،از اين بيداد،اين نفرت

فقط ورد است مي خوانيم

و ماها چاره را در ورد مي دانيم

و مي خوانيم

نمي دانيم

بلي در سينه ها فرياد چندين قرن عصيانست

ولي خاموش

ولي با بغض آغشته

گريزانيم از دانش كه معراجي براي فتح اسرار است

تمام آسمانها و زمين در زير بال دانش است اما

گريزانيم ماها

و ماها عقل را با عشق مي سنجيم

و از دانش و از عاقل

براي هيچ و پوچي  سخت مي رنجيم

شمار تيغها افزون

غروب عقلها روشن

قناري مرده از عادت

قطار بنگ اما هر كجا جاري

قمار عشق مجاني

قلم زنجير و زنداني

سگالش در محاقي سخت

و ماها ورد مي خوانيم:

خدايا وارهان مارا از اين بيداد

و از دست زمان دائم گلايه با خدا داريم

خدايا وارهان مارا از اين بيچارگي

نحسي،از اين از اين بيداد ، اين نفرت                  

و ماها ورد مي خوانيم

 


نظرات 2     

یکشنبه، 1 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت 9:34 PM

 فردا

من به فردا نمي انديشم

 انديشه ي فردا دلم را به درد ميآورد

 و چشمانم را به ضيافت اشک وآه ميبرد

 تو زبان دلم را ميداني

 خط نگاهم را ميخواني

 تو پر از شوري پر از احساس

 پر از طراوت جواني

 اين من تنها آخرين ره توشه ام را...

 در اين آخرين سفر

 در اين آخر قمار

 خواهم باخت

 ميدانم اما باز همچنان پاي در ره

 به سوي مجهول در شتاب

 تو مرا به دست باد خواهي سپرد

 من تو را به حسرت هاي نافرجام

 به خاطره به ياد.....

 

 



چهارشنبه، 28 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت 8:16 PM

 چرا ديگر نميخندي؟