دلنوشته هاي من
دلنوشته هاي من

 

 صفحه اصلي
 
ايميل به نويسنده
 

درباره من

 

اسمم تورج و در فيرورق متولد شده ام و ساکن درگزم تاريخ خوندم و به اينکه خون آريايی تو رگ هامه و به ايرانی بودنم افتخار ميکنم

صفحات وبلاگ

1 2 3 4

نویسندگان

(34) tooraj

موضوعات

(34) عمومی
(0) پست های انتقالی

 

بایگانی

 

 

 

پیوندهای روزانه


 

پیوندهای وبلاگ

بانوی ماه و آب

 

 

 

 
 

پنجشنبه، 26 دی هزار و سیصد و هشتاد و هفت 9:34 AM

 نامه سرگشاده يك فرزند شهيد

روي سخن اينجانب با خاتمي عزيز نيست بلکه با مردم کشور خاتمي است . روي سخن با خودمان است باشد که قدري بيشتر به رويداد ها و واقعييات پيرامون بيانديشيم : نخست پرسش را از دوستان و برادران و خواهران خود در بسيج و نيروهاي وفادار به آرمان انقلاب دارم. اي کساني که در سرما و گرما براي تحقق آرمانهاي انقلاب و امام به ميدان آمديد . در ميان شما کسي هست که بگويد چرا و با چه اجازه اي دست آورد بزرگ و افتخار آميز ملت و مردم و ميراث بزرگ خميني کبير (ره) را به نفع يک جريان خاص ثبت کردند و آن را بيش ازپيش را در مقابل مردم و نسل جوان اين سرزمين قرار دادند؟

 با چه حقي اين دوستان دفاع چشم بسته از عوام فريبي هاي آشکار دولت نهم و منتصبان به آن را سر لوحه کار خود کردند و بسيج عزيز ثمره خون هزاران شهيد ايران اسلامي را سپر بي تدبيري ها و بي لياقتي هاي گردانندگان حاضر در بدنه دولت نمودند ؟ مگر اين نهاد انقلابي تنها ازآن شما بود که مثابه ميراث خود آن را به هر شخصي که از راه رسيد پيشکش نموديد؟ به چه حقي دفاتر بسيج در دانشگاه ها را به تريبون دولت نهم براي ريا کاري ها و درشت گويي ها و مظلوم نمايي ها تبديل کرديد؟ اکنون چه کسي حيثيت لطمه خورده بسيج در ميان اندک حاميان باقي مانده خود در ميان جوانان اين مرز و بوم را جبران خوهد کرد ؟ همان کساني را که شما از آنها طرفداري مي کرديد؟

 گمان نمي کنيد اگر شما نيت خالصي در دانشگاه ها و پايگاه ها براي اقدامات انسان دوستانه داريد ٬ هستند نامرداني که در لباس بسيجي ولي براي منافع خود حاضرند از شما و احساسات بزرک منشانه تان به نحو احسنت براي خود استفاده ببرند؟ آيا فکر نمي کنيد چرا نهاد مستقل و غرور آفرين بسيج ناگهان به يک امتياز و رانت بزرگ براي دولت و افراد خاص معلوم الحال تبديل شد؟ دوستان من نيت هامان براي بسيجي بودن چه بود؟ رسيدن به قدرت بود؟ تحميل انديشه ها بود؟ زور گويي و بد اخلاقي بود ؟ دفاع از ظلم و عدم سعه صد بود ؟ آيا براي رسيدن به پست و مقام و دنيا طلبي بود؟ مکتب و مرام ما اين بود؟ آزردن مردم بود؟ به خداي بزرگ که ايچنين نبود ٬ مرام ما زيبايي بود ٬ مردانگي بود ٬ يار مظلومان و خشم اهريمنان بود . اميد امام ( ره ) اين بود . اما اکنون چه ؟ آيا بسيج جيره خوار دولت است؟ اگر که نيست به قول سعدي بزرگ گر بت نمي پرستي با کافران چه کارت؟

من و شما همه مي دانيم که انسان هاي منافق و ريا کار در همه جا هستند حتي در بدنه بسيج عزيز و همانند بلاي به جان ريشه ها و تنه اين درخت نيرومند افتاده اند تا آن را بپوسانند . اکنون شما چرا بي تعقل و انديشه از آنها پيروي مي کنيد؟ شما را به خدا مگر نشنيديد که امام علي (ع) در جنگ جمل به يک رزمنده از سپاه خود در پاسخ به پرسشش در باره حق بودن خود يا عايشه فرمود : اي برادر عرب تو در گزينش حق دچار مشکل شده اي ٬ تو آدم ها را ملاک حق گرفتي نه انديشه ها را . شما را به خدا مگر نه اين است که علي فرمود خداوند نعمتي بالاتر از عقل نيافريده است . پس اکنون من و شما چرا بايد به جاي انديشه ها آدم ها را ملاک حق بگيريم؟ مگر علي و عايشه ٬ همسر و داماد پيامبر نبودند؟ پس چرا اين رابطه با پيامبر امام را از ارشادو اصلاح انحراف عايشه منصرف نکرد؟

شما را به خدا ٬ چرا پس آدم ها را ملاک حق گرفته ايم نه انديشه ها و اعمال آنان را؟ چه کسي به من و شما اجازه مي دهد که بسيج را به اسم مصادره کنيم؟ چرا انديشه نمي کنيم که انديشها ملاک کارهاي ما باشد نه آدم ها . چرا نمي خواهيم باور کنيم که دنيا پرستي و جاه طلبي و انحصار گرايي مي تواند به سراغ همه ما برود حتي تا نزديکي برگزيدگان الهي چه برسد به امثال کساني که ما در صحنه قدرت آنها را مي شناسيم؟

چرا حساب خود را از خيل خائنين به ملت و انقلاب و امام ورهبري و بسيج جدا نمي کنيد؟ به خدا قسم ما هم به اندازه شما نگران آخرتمان هستيم ٬ ما هم به فکر آموزه هاي دينمان هستيم ٬ ما هم پيرو و شيعه علي ( ع) هستيم . ما هم نگران از دست رفتن معنويت در جامعه و فضاي کشورمان هستيم . ما هم دلمان مي خواست پيام صلح و نداي آزادي بخش اسلام را در جهان طنين انداز شده ببينيم . اما خداي شما گواه شما باشد اين گونه؟ و

قتي تقريبا همه کشورهاي دنيا به دشمنان ريز و درشت اسلام و انديشه هاي امام و انقلاب تبديل شده اند؟ وقتي حتي مردم خودمان از دست خودمان خسته شده اند؟ در شرايطي که قشر اسلام را گرفته و مغز و هسته آن را به دور افکنده ايم ؟ شما بگويد اکنون چه کسي دشمن ماست؟ خودمان يا استکباري که هميشه به آن پرخاشگري مي کنيم؟

بله ٬ اين ما هستيم که دشمن يکديگريم . اين ماييم که کارهايمان به همه مي ماند جز به وجود مبارک پيامبر و علي ( ع). و روي ديگر سخنم با ساير دوستان و جوانان سرزمين مان ايران است . آنان که روحشان از ناملايمت ها ٬ بي تدبيري ها ٬ شعار ها و يک عمر نمايش بازي کردن ها خسته و پژمرده شده ٬ آنان که راهشان را در نا کجا آباد پيدا کرده اند ٬ دختران و پسراني که اميد در چشمانشان خشکيده اما هنوز سرازير نشده است .

يار هاي دبستاني من ٬ چه کساني که سالم مانده ايد و چه کساني که تند باد حوادث و روزمرگي ها و ناملايمت ها و فريب کاريها دامان پاک شما را اندکي آلوده ٬ به خداي سوگند که قرار نبود اينچنين شود .به خداي سوگند که امام مهربان شما ٬ با آن چهره خندان در ابتداي کتاب هاي درسي مان ٬ مي خواست ايراني آزاد و بزرگ و آباد و رفيع براي خودمان بسازيم . ما اميد او بوديم آنجا که گفت ( اميد من به شما دبستانيهاست ) . ما اميد خودمان نيز بوديم و هستيم . اکنون اگر فرسنگ ها از اهداف آن بزرگ دل شکسته از رياکاران مقدس پيشه به دور افتاده ايم . تا به امروز مقصرش ما نبوديم ٬ وظيفه ما درس خواندن و کار کردن بود . اما امروز ديگر ما بزرگيم ٬ ما همه کاره ايم . امروز ديگر اين ماييم که تعيين مي کنيم ايرانمان آزاد و سر افراز و الگو باشد يا نه؟ پس چرا به عقب بنشينيم و پا به پيش نگذاريم؟ دوستان من در هر انديشه اي که هستيد و هم کلاسهاي ديروز و همرزمان امروز وطنمان ايران ٬ آنچه مرا بر آن داشت که اين متن را بنويسم اطمينان به شعور بالاي شما در تصميم گيري و آگاهي به مصالح خود بود .

 آن کساني که مي گويند خاتمي ٬ اين فرزند دانشمند و يادگارو امانت امام به مردم و کشورش در عرصه داخلي و خارجي خيانت کرد به يقيين همان کساني هستند که روزگاري دل امام را مي آزردند . چگونه کسي را که امام فرزند فاضل و با تقواي خود خواند مي تواند امانت مردم و امام را بفروشد ؟ چگونه کساني که امام روزگاري به ايشان گفت شما يک نانوايي را هم نمي توانيد اداره کنيد مي توانند از دستاورد مردم که استقلال و آزادي و جمهوري بود حفاظت کنند؟ شما را به خدا دوستاني که با انديشه هاي خاتمي در سالهاي حکومتش مخالف بوديد و آن را علني اعلام مي کرديد و چشم در چشم او مي ايستاديد و او را متهم مي کرديد؟ او هم شما را آزرد؟

امروز کسي مي توانند چنين کاري را با صاحب دولتتان بکند و بي هراس از پيامد آن باشد؟ دوستاني که مي گويد خاتمي فساد را به ارمغان آورد - چگونه او را متهم مي کنيد که رو سياه خود مائيم نه او . کسي که بايد شرم سار باشد خود مائيم نه او . همانند کساني که منتظر فرصتي براي آشکار کردن نيات خود باشد ما خاتمي را براي خودمان و پاسخي براي شهوتهايمان مي خواستيم نه براي ايرانمان و نه براي سربلندي وطنمان . او به ما اعتماد کرد ما به او خيانت کرديم .

خاتمي عزيز به ما ارمغان هويت دوباره و تلاش براي احياي وطن داد و ما در پي خوشگذراني خود بوديم نه به فکر مردم و کشور خود . دوستاني که ادعا مي کنند عزت و آبروي ما در جهان در دوره خاتمي از بين رفت - عزت و آبرو را براي ما چرا معنا نمي کنند ؟ مي دانم و مي دانيد همانگونه که اطراف پيامبر و علي و فرزندان او را هم انسانهاي منافقي گرفتند که نيات شان از پس چهره حق به جانبشان معلوم نبود ... يقينا فرزند فرزندانشان که خميني کبير و خاتمي باشد نيز از اين قضايا مستثنا نبودند . شکي نيست که برخي باز به طمع پست و مقام دور او را خواهند گرفت اما مهم براي ما آمدن و همراه شدن با مردي است که در راه امام ( ره ) گام بر مي دارد و در شب ها ايستاده است و سيرت او شبيه ترين آنها به جد بزرگوارش علي است

 

 


نظرات 2     

دوشنبه، 23 دی هزار و سیصد و هشتاد و هفت 11:12 AM

 گواه

 كاش به تعداد تمام پروانه ها پر داشتم

در اين چيز آبادي كه با من نيست

جزيره اي مي كاشتم

بزرگتر از كبودان

بگذاريد بگويند مي پرد

و تيرم زنند

تا شهادتم قضا نشود

ره هموار نيست براي پسر يتيمي كه به جان مادرش زيباترين سوگندها را مي خورد

اما مگر شمر مي فهمد ؟

قبول مي كنم مرگم

وسط خيابانيست كه نام علم سنگينش كرده است

اما چه كسي كنار چشمه آب مانده مي خورد با زبان روزه ؟

كه شب تا ديروز ، گور روز بود ،

امروز جانبخش جانور چكمه پوش قداره بند

برخاسته از ذرات راست

كه راست يا دروغ مي كُشد

با توام اي ابن فردا

مرا در آيينم دفن كن تا نگويند مردن بلد نيست

اما اگر تمام درياها سوراخ شوند

باز آبي هست

اينك به آنان كه رداي پيامبر را با عشوه بر دوش مي كشند مي گويم :

شيعه شريعت شرك را به آتش كشيده تا ما بر زنگار نماز نخوانيم

در حاليكه ميان هزاران قبله معلق مانده ايم

به خاطر خونهاي ناشسته ما بر دستان شما

جوانه ها چاپ خواهند شد

و طلسمها سرخواهند زد

ضجه هاي مردانه مان

هر نقطه از كشور خون را به جهان خواهد برد

و در اين گير و دار كه ايران جهنم است يا بهشت ؟

من به ترفندهاي دينداري مينگرم

كه بي ديني را در سبدي سفيده نهاده است ؛

و اسلاما !!!

كه مرتجع با صورتي سياه

 آغشته به ريش و گناه

كفتار وار از لاشه شهيد هم نمي گذرد

در اين ميدان

يك انبوه خوش رقص

سرخوش از آزادي از بند استكبار

چنان استبداد را چسبيده اند

كه استبداد حكومت را

من نيز

نا ملايم در ميان امواج روشن زيستان

كه طنين سنگ خاموش مرده در دستم

جنين انتفاضه را به آدمكش هشدار مي دهد

و او

شرورانه مي خندد با نيم طعنه اي ملس

كه تو مال بهشت نيستي

آري من مال بهشت نيستم

بهشت مال من است

 


نظرات 1     

پنجشنبه، 10 مرداد هزار و سیصد و هشتاد و هفت 9:47 AM

 مثنوی
 

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوزنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو -غزلم-شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه میکشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمیدهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمیدهد

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است

معیار مهرورزی مان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشقبازی است ؟

اصلا کدام احمق از این عشق راضی است ؟

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا بحرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

تن را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریا کار زنده اند

این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد می کشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ناجور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار میزنند

منصور را هرآینه بر دار میزنند

اینجا کسی برای کسی کس نمی شود

حتی عقاب در خور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد بجز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است

ما میرویم هر که بماند مخیر است

ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دلخوش نمیکنیم به عثمان و مذهبش

در کیش ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما میرویم مقصد ما نامشخص است

هر جا رویم بی شک از این شهر بهتر است

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما میرویم ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیریست رفته اند امیران قافله

ما مانده ایم غافل پیران قافله

بر درب آفتاب پی باج میرویم

ما هم بدون بال به معراج میرویم


نظرات 1     

یکشنبه، 23 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت 1:20 PM

 کفرنامه

کيست برخيزد از اين دشت معطل در برف؟

مي دود خون کسي آن سوي جنگل در برف

کيست برخيزد و اين مويه مدفون از کيست؟

بوي کم بختي ما مي دهد اين خون از کيست؟

کيست برخيزد و در جوش چه مي بينم ؟ آه!

خون معصوم سياووش ٬ چه مي بينم ؟ آه

دست امداد که بود اين سوي پرچين وا ماند؟

اين خدا کيست که در خوان نخستين وا ماند؟

***

برف چشمي به سپيدي زد و تابستان باخت

اين خدا کيست که در معرکه ي شيطان باخت؟

اين خدا کيست که داغي به جبينش زده اند؟

کودکان با فن اول به زمينش زده اند

اين که تب نامده نامده تشويش اجل دارد کيست؟

بعد يک عمر طبابت سر کل دارد کيست؟

کيست اين حکم پذيرفته و محکم نشده ؟

از جمادي و نما مرده و آدم نشده؟

اين خدا کيست که يخ بسته ي ديروزان است؟

اين خدا کيست ؟ همان بنده ي ديروزان است

گفت : اينک منم آهنگ خدايي کرده

و به کار دوجهان کار گشايي کرده

***

برف چشمي به سپيدي زدو تابستان باخت

باد با نحو دگر کوبيد کشتيبان باخت

آخر از حنجره ي ديو دمي نو برخواست

نفسي تازه نکرديم غمي نو بر خواست

خوشه ها بذر مصيبت به دروگر دادند

غوزه ها پنبه ندادند که اخگر دادند

کوه خر پشته شد و ريگ شد و ارزن شد

نيزه شمشير شده و دشنه شد و سوزن شد

مهلتي تا گذر ار جنگل و يخ باقي بود

با گرانخوابي ما مهلت جان کندن شد

عجب اين نيست که آتش يه خموشي بکشد

عجب اين است که آتش گل پيراهن شد

آنچه تا ديروز خونخواه سياووشان بود

دست ما بود که آويخته ي گردن شد

بنده را يک دو نفر يک دو نفس رو دادند

تکيه بر تخت خدايي زد و اهريمن شد

اينچنين بود که شب تازه نشد خوابش برد

پشت ديوار خداوندي خود خوابش برد

اينچنين بود که برف آمد و جنگل يخ بست

دستها پشت درختان معطل يخ بست

***

حق ما بوده است پوسيدن و پامال شدن

در زبان بازي آتش دهنان لال شدن

حق ما بوده است داغي به جبين خوردن ها

با همان ضربه ي اول به زمين خوردن ها

ما همانيم که تيغي به تغاري داديم

نقد يک عمر مشقت به قماري داديم

و هماني که به اورنگ خدايي دل بست

رخنه بند گران ساخته را با گل بست

کعبه را پشت خداوندي خود گم کرديم

منبري در نظر آمد شب و هيزم کرديم

برف و يخ بستگي برکه و شب سخت آمد

و به خاکستر جا مانده تيمم کرديم

پدران پاره زميني پي معبد هشتند

ما شکم باختگان مزرع گندم کرديم

آنچه اينک جگر طايفه را مي سوزد

مزد زهري است که در کاسه ي مردم کرديم

الغرض هرچه در اين عرصه رسن پيدا شد

ديگران دام ولي ما و شما دُم کرديم

در گرفت آتش عصيان قرون ما را نيز

مرده مان زنده نشد کشت مسيحا را نيز

نيمه شب خيل گراز آمد و شب پا را برد

اين کرت نيل نه فرعون که موسي را برد

عاقبت گاو طلا شير بلا داد اينجا

خمره ي زر مي تسليم به ما داد اينجا

شهد گل کرد و تشهد به فراموشي رفت

نستعين آمد و نعبد به فراموشي رفت

زد يقين غوطه به تحقيق و شک آمد بيرون

سوخت ققنوس و از آن تک تکک آمد بيرون

پهلوان دود شد و حلقه ي نقالي ماند

رود از دره ي ديگر رفت ٬‌ پل خالي ماند

اينک از قامت ما دست درازي مانده

و از آن قلعه که ديدي در بازي مانده

جگري نيست که داغي بنشيند بر آن

و کلوخي که کلاغي بنشيند بر آن

حرف نا گفته و لب دوخته ماييم اي قوم

آش ناخورده دهن سوخته ماييم اي قوم

صف به صف قبله ندانسته و حاجت بسته

گاو نا کشته و اميد کرامت بسته

پدران پاره زميني پي معبد هشتند

پسران ميوه ي ممنوعه در آن مي کشتند

حق ما بوده است داغي به جبين خوردن ها

با همان ضربه اول به زمين خوردن ها

حق ما بوده است پوسيدن و پامال شدن

سيصد و چهاردهم بودن و دجال شدن!

***

برف چشمي به سپيدي زد و تابستان باخت

يک نفر آن سوي تسليم درختان جان باخت

دست ما ماند و چه دستي؟ که کم از هيزم نيست

و اميدي که به سنگ است ٬‌ به اين مردم نيست

محرمان بايدشان سيلي شايد خورده

و عمل مهر اگر مرد بيايد ... خورده

عابد و زاهد و شبخيز و مسلمانايند

شير بي يال و دم و اشکم مولانايند

همه دل داده ي دينار که دين آردشان

جن و انس دو جهان زير نگين آردشان

اندرون هر يک از معرفتي پر دارند

سر به يک - بي ادبي مي شود - آخور دارند

يخ اين برکه به دريابرسد نيست عجب

سامري از پي موسا برسد نيست عجب

ترسم آن روز که از قله فرود آيد مرد

سيصد و سيزده آدم نتوان پيدا کرد

ترسم آن روز که مردان سرانجام آيند

اين جماعت همه با بقچه ي حمام آيند

***

برف چشمي به سپيدي زد و خون ها يخ بست

قوم را شوق خدايي به در دوزخ بست

اي بسا دست که اينگونه معطل گشته

اي بسا سکه که خوابيده و نا چل گشته

ديگر اين خم نه بر ابروست که بر پيکر ماست

ديگر اين تيغ نه در پنجه که زير سر ماست

مرد خود باش قفا خورده تناور شده است

اين دروغي است که لج کرده و باور شده است

اژدهايي است که آتش به دهن مي خيزد

سومناتي است که محمود شکن مي خيزد

آه اي لاي بر افروخته‌ !‌ الايت کو؟

آي هارون نفس باخته موسايت کو؟

کمري راست کن آهنگ رسايي طلبت

بينوا بندگکي باش ٬‌خدايي طلبت

مرد خود باش که هنگامه ي استقبال است

سيصد و سيزده آيينه و يک تمثال است

سيصد و سيزده آيينه و يک تمثال است

مرد خود باش که هنگامه ي استقبال است



یکشنبه، 23 تیر هزار و سیصد و هشتاد و هفت 1:19 PM

 دلم گرفته

 دلم از دست همه گرفته

از تمام  کساني که کلاهشان براي سرشان گشاد است
از هويت هاي ميز نشان
از بله هايي از سر اجبار
از طلبه‏هايي که طالب علم نيستند
از دانشجوياني که دانشجو نيستند
از تمام کرهايي که سمعک‏هايشان مارک مصلحت خورده
از اندام‏هاي به مزايده گذاشته شده
از انسان‏هاي ارزان قيمت
از اعتقادهاي حراجي
از حرف‏هاي مفت
از وعده‏هاي سر خرمن
از ناديدني هاي ديدني !
از صورتهايي که بوم نقاشي اند
از متهماني که شاکي اند
از تمام کساني که رسالت خون را تنها در رساندن اکسيژن به سلولها مي دانند
از تمام خونهايي که رنگين ترند
از آنان که آزادگي را در اسارت بي بند و باري به بند مي کشند
از آنان که عشق را به بهاي love سه طلاقه کرده اند
از تمام کساني که در لغت نامه هاي ذهنشان بين مظلوم و تو سري خور علامت تساوي است
از کوفياني که دم به ساعت مي گويند( اين الطالب به دم المقتول به کربلا )
از سياستمداران بي دين
از متدينين بي سياست
از همه آنان که شهدا را براي تيراژ مي خواهند
از همه آنان که« نون والقلم و ما يسطرون» را نان تفسير مي کنند
از راي هاي ممتنع
از تمام آناني که بين نماز و نرمش تفاوتي قائل نيستند
از همه چيز داران بي همه چيز
از امانت داران خائن
از کفهاي روي آب
از زنگارهاي روي آينه
از مسلمانان مسلمان کش
از پشتهايي که هميشه رو در روي خصم اند
از آنان که تاسوعا و عاشورا را تنها در تقويم جستجو مي کنندو کربلا و کوفه و شام را تنها در نقشه !
از آنان که ديروز را ديدند و امروز را در حسرت ديروز به ديروزي تبديل مي کنند که فردا حسرتش را خواهند خورد !
از آنان که چشم به فردا دوخته اند و امروز را فراموش کرده اند
از آنان که کلفتي گردن خود را بيش از تيزي ذوالفقار مي دانند
از چشمهايي که در صفين تنها قرآن سر نيزه را ديدند و در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نيزه را نديدند
از آنان که در صفين تنها قرآن سر نيزه را باور کردند و در کربلا و کوفه و شام تنها قرآن سر نيزه را باور نکردند
از خنجرهايي که بر پشت مي نشيند
از آنان که نمي بينند و مي گذرند و از آنان که مي بينند و مي گذرند
از آنان که از آب زلال آب مي خورند و از آب گل آلود نان
از تمام مجذوبين باغهاي سبز که هيچ گاه توي باغ نيستند
از سگهاي بي وفا
از اسبهاي نانجيب
از خروسهاي بي دم
از مورچه هاي تنبل و بي کار
از زنبوراني که همه چيز دارند الا عسل
از کلاغهاي بي حيا
از قلندراني که از قلندر بودن تنها سر تراشيدنش را بلدند
از اشتراني که از شتر بودن تنها کينه ورزيدنش را ياد گرفته اند
از خرسهايي که از خرس بودن تنها بخل ورزيدنش را فرا گرفته اند
از گاوهايي که هيچ ندارند الا دو شاخ
از شتر مرغها که نه مي برند و نه مي پرند
از آنان که درد دلشان را به درد شکمشان فروخته اند
از آنان که چوبه محمل و سر زينب را ديدند و منبر و منطق او را نه
از آنان که غنايم جنگي را در زمان صلح از شهدا مي گيرند
از آنان که از همه شرم مي کنند جز خدا
از رفيق
از آنان که بازي مي دهند
از آنان که بازي مي خورند
دلم از دست همه گرفته


نظرات 1     

دوشنبه، 9 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت 5:29 PM

 درد ما

غروب عقل را در جاي جاي شهر مي بينم

كبوتر با كبوتر در قفس از صلح در گيرند

شمار تيغها از سينه ها افزون

قطار بنگ در هركوچه اي پيداست

قناري ها همه از روي عادت شاد مي ميرند

و خميازه

 و خميازه

تو گويي شهر دارد از خماري قصه ي خشخاش مي گويد

قمار عشق در هر گوشه ي اين شهر مجانيست

كنار هر دبستان،مدرسه ،دانشكده

افسوس و صد افسوس

هزاران آه ،واويلا

بدون ذره اي رحم و مروت اكس مي رويد

و شلاق زمان توفنده نقش نعش مي جويد

هزار افسوس،هزاران آه

قلم زنجير دارد قلب من بي چاره مي نالد

سگالش در محاقي سخت پنهان است

فقط ورد است مي خوانيم:

خدايا وار هان مارا از اين بن بست

اين بيچارگي ،نحسي،از اين بيداد،اين نفرت

فقط ورد است مي خوانيم

و ماها چاره را در ورد مي دانيم

و مي خوانيم

نمي دانيم

بلي در سينه ها فرياد چندين قرن عصيانست

ولي خاموش

ولي با بغض آغشته

گريزانيم از دانش كه معراجي براي فتح اسرار است

تمام آسمانها و زمين در زير بال دانش است اما

گريزانيم ماها

و ماها عقل را با عشق مي سنجيم

و از دانش و از عاقل

براي هيچ و پوچي  سخت مي رنجيم

شمار تيغها افزون

غروب عقلها روشن

قناري مرده از عادت

قطار بنگ اما هر كجا جاري

قمار عشق مجاني

قلم زنجير و زنداني

سگالش در محاقي سخت

و ماها ورد مي خوانيم:

خدايا وارهان مارا از اين بيداد

و از دست زمان دائم گلايه با خدا داريم

خدايا وارهان مارا از اين بيچارگي

نحسي،از اين از اين بيداد ، اين نفرت                  

و ماها ورد مي خوانيم

 



یکشنبه، 1 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هفت 9:34 PM

 فردا

من به فردا نمي انديشم

 انديشه ي فردا دلم را به درد ميآورد

 و چشمانم را به ضيافت اشک وآه ميبرد

 تو زبان دلم را ميداني

 خط نگاهم را ميخواني

 تو پر از شوري پر از احساس

 پر از طراوت جواني

 اين من تنها آخرين ره توشه ام را...

 در اين آخرين سفر

 در اين آخر قمار

 خواهم باخت

 ميدانم اما باز همچنان پاي در ره

 به سوي مجهول در شتاب

 تو مرا به دست باد خواهي سپرد

 من تو را به حسرت هاي نافرجام

 به خاطره به ياد.....

 

 



چهارشنبه، 28 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت 8:16 PM

 چرا ديگر نميخندي؟

چرا ديگر نميخندي؟
مرا بين
كمچو تنهايان تنهايي
بنشسته ام بي تو.
تو را اي واي...انصاف!
تو را اي واي ....فرياد!
تو را كه خنده ات مرا جامي دهد سرشار
كمي انصاف.
كمي لبخند..تنها كمي لبخند.
تو را چون ميشود گاهي؟
نميدانم.
كه ديگر نمييابم خبر از خند شيرينت
وان چشمان افسونت.
كه ويران ميكند
من را
وانچه در برم خفته.
ببين !
چگونه بي شكرخندت
كنون نالان
و درمانده مانده ام
در كوره راه بي قراري ها
و شايد
_بينمان باشد_
نااميدي ها !
ندانستي مگر؟
آري ندانستي.
ندانستي مرا دردي است بي تو و لبخند تو بودن.
بي تو و لبخند تو ماندن.
بدان وقتي كه ميخندي
وقتي كه خندان ميشوي بر من
مرا دنياي ديگر ميشود
اينجا.
ندانستي مگر؟
آري ندانستي
ندانستي مرا دردي است بي تو و چشم تو ماندن.
گوشه چشمي..نظري..انصاف كن!
اي واي !
اگر روزي شنيدي از رهگذر مردي
كه ميگويد:"
تو را هستت خبر از مرد شوريده
كه با لبخند ميمرد؟"
نبايد مويه اي..دردي!
نباشد هرگزت اي واي وايي!
خنده اي جانا!
بخند آخر !



چهارشنبه، 28 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت 8:15 PM

 همه آرزويم اما ...

چه كنم ؟ شكسته بالم "
تو و عیش و شب پرستی

من و بغض بي قرارم
به چه میزنی تو سنگم

كه دلي دگر ندارم
دل و دین من فنا شد

نفسي دگر ندارم 

آرزو درون من مرد

به دلم بهانه افسرد

به دلم نوا ندارم

 دل من پر است از درد

به خدا شفا ندارم

 چون " تو " را دگر ندارم

كافرم خدا ندارم

     ******

" همه آرزویم اما

هوس سفر ندارم "

تو و عشق و شور و مستي

من و كنج غم پرستي

همه عشق من تو بودي

دل به تو سپرده بودم

كه تو هم مرا شكستي

من و بي دلي و نفرت

با دلي كه تو شكستي

اندر اين "كوير وحشت"

بعد از اين مرا چه باشد

تف بر اين دو روز هستي



چهارشنبه، 28 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هفت 8:11 PM

 سيب و بند ناف!

كسي مرا نمي زايد؟

كجايم من؟ در نطفه اي كه هنوز بسته نشده ؟ و يا حرامينه التهابي كه سر به شرم مي سايد...؟خالي ام از حس ميلاد. سراب موج نشانم مي دهي كه تا ناكجاهاي وجودم پر شود از عطش تشنه شدن؟گير كرده ام در رحم شهوت و تو در اين تاريكي سلامم مي دهي؟كيستي؟كه مرا به خود مي خواني...

من را سقط كرده اند و تو از بازگشت مي گويي....خوب يادم هست سيب بود و يا گندم كه پدرم خورد و مادرم مرا پس انداخت....شيطان گفته بود سيب سرطان هبوط مي آورد ، اما خدا پدرم را گول زد.و مادرم مرا سقط كرد.مانده ام بين فريب خدا و پند شيطان!

آهاي منم قابيل !كه خدا عشقم را به هابيل داد و حسرتش به من!مي گفت امتحان است !! صد رحمت به شيطان...كه بي آزمونم پذيرفت.

حالا خدا از چپ و شيطان از راست....اين ميلاد مي خواهد و آن يكي سقط....

و من به بند نافي بندم، كه در اين تاريكي مطلق

غذايم دهاد!

و من از گشنگي ...به

س...قط

مي انديشم!

پروردگارا....

كسي مرا خواهد زاييد؟

جز من.....

 



دوستان

قالب وبلاگ
 
اخبار ايران
جهانبخشی
تالارهاي گفتگو
 

 

 

 

نظرسنجی وبلاگ

ايا حضور خاتمي مثمر ثمر است ؟
اري
خير
رئيس جمهور كاره اي نيست

 

 

 

 

 

 

آمار وبلاگ


بازديد هاي امروز : 2
بازديد هاي ديروز : 1
بازديد هاي این ماه : 4
كل مطالب : 34
كل بازديد ها : 2667
ايجاد صفحه : 4.328125 ثانیه

 

Powered by IRANBLOG

 

 

 

 

ساعت ..::.. تقويم

 

 

 

 

 
 

 

 

 

موسیقی وبلاگ

خبرنامه

:نام 
:ایمیل 

اضافه حذف

 

 

 

 

 

  وضعیت در یاهو

Yahoo Online Status Indicator

 

 

RSS

 

لینک باکس